من را بردند اینجا..دست بسته.. : 

www.quarry.blogfa.com

لینک
سه‌شنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٦ - آنارشیست منفور

       

مثل این می ماند که هی روزها منتظرآمدن نامه بمانی از طرف کسی که می دانی آدرست را نگرفته مچاله کرده و انداخته است جلوی سگ...بیچاره آدرسی که حتی سگ هم دلش نمی خواهد ببلعتش...تازه روزها را هم که فاکتور بگیریم نمی شود شب ها را ندیده گرفت ...غلت و واغلت زدن به بهانه این که کسی که کنارت خوابیده حشری بشود و دستی به اندام لختت بکشد تا انهمه انتظار روزانه ات آخرش شبیه شاهنامه به گه کشیده نشود..مثل این می ماند که نمی دانی با کدام دست بدهی که با یک دست دیگر توی گوشت نزنند که : همین شماهایید دستی دستی دنیا رو به کثافت خودتون مبتلا کردین...همین شماهایین که نمی فهمید فهم وشعور یعنی چی..همین امثال توهستند که انقلابی رو که ما کردیم دوباره دارند می کنند..مگر یک انقلاب را چند دفعه می کنند؟...و تو همین کش و قوس هاست که پرستار میاید سرنگ را تا آخر در کپلت می ترکاند و زیر لب لیچار بارت میکند و انعکاس الفاظی که به کار میبرد در ذهن تو مثل صدای لب گرفتن دوتا پسر بچه دبیرستانی در توالت مدرسه است...مثل این است که یادت برود قرص شبی یکی ات را بخوری و همه چیز از یادت برود آنوقت نتوانی فرق بین اینجا و آنجا را بفهمی ..نتوانی تشخیص بدهی زنان مقدم ترند یا مردان ..نتوانی در یادت نگه داری که وطن یعنی سرزمینی که آدم درآن بیخودی پیر میشود ..جایی که آدم طی سالهای متمادی به آرامی به خر بدل میشود واگر تازه بتواند به یاد بیاورد قبلا چیز دیگری بوده است برایش قرصهایی تجویز می کنند که اگر یادش برود شبی یکی را بخورد همه گذشته ا ش یادش میاید...مثل این می ماند که خدا همیشه منتظراست ببیند چه کسی ترتیب چه کسی را می دهد تا درآن واحد نفرینش کند تا طرف تا آخر عمرش از کردن هیچ لذتی نبرد...ای کاش لا اقل اینقدر بشر را مطمعن نمی کرد که زمین برای همیشه گرد می ماند و همینطور آرام قل می خورد دور خودش ..ای کاش نمی گفت اختیار با خودتان بروید هر گهی می خواهید بخورید حال و حول کنید اما حواستان باشد که دست آخری بد جور از دماغتان در میاورم..درست مثل این می ماند که به هر دری بزنی حتی حاضر بشوی از خودت مایه بگذاری که ویزایت را تمدید کنند تا بتوانی سه ماه بیشتر بمانی تو خراب شده یی که مردمش پشت چراغ قرمز می ایستند تا ماشین ها رد بشوند و بیمارستان که می روی خوبت می کنند و بعد پول می گیرند..اما افسوس که نمی دانی قرار است بمیری...توی غربت ..قبل از اینکه وقت برگشتنت برسد...مثل این است که گند زده باشی به خاطرات بچه گی ات وعاشق پریدن از ارتفاع باشی به شرطی که بین راه شک کنی آن سر طناب را به جایی بسته یی یا نه.. هی دلت هوای جزیره لختی ها را بکند در این گیر و واگیر جنگ که لباس هایت را بکنی رئیس قبله بیاید افتخاری روی تنت عکس پدر جدش را بکشد...چه می دانم شاید خدا برای تک تک ما برنامه یی از پیش تایین شده داشته باشد و بالاخره خر فهم بشویم که زمانه به نفع مان نیست و همه چیزمان را حراج کنیم برویم توی غربت هی فحش بدهیم به آنهایی که زمانه همیشه به نفع آنهاست..دقت کنید میبینید اصلا فرمت قیافه شان هم تومنی هزار با ما بدبخت بیچاره ها توفیر دارد..همان است که وضعیت اینقدر خفقان آور و بهرانی مانده..همین است که خدا بعضی وقت ها دچار توهم می شود که اینهمه معجزه و پیغمبر برای چی بوده آخر مگر من خدا نیستم پس اینهمه کله گنده برای چی هی صدایشان را انداخته اند توی حلقشان ..هی توی خودش فکرهایی می کند و بعد تصمیم می گیرد نفرینمان کند و ما را دچار انرژی هسته یی می کند تا گیر دشمن بیافتیم و هی راه و بی راه بهمان گیر بدهند ...مثل این می ماند که تو توی تمام نوشته های من دنبال چیزی بگردی که بتواند به تنهایی عقلانیت چیزهای بزرگ را که هنوز هیچ کس نتوانسته ثابت کند ثابت کنی..که دلت بخواهد دریدگی مرا به حساب این بگذاری که حرف حسابی بلد نیستم بزنم که هی دلم می خواهد هرچی از دهنم در میاد بنویسم و اسمش را بگذارم نوشته های من..چه ایرادی دارد؟؟ بگذار خیالات من از سر تو بیاید بیرون ..استفراغ تو از دهان من بریزد بیرون ..فرقی نمی کند در اصل مطلب ..در بیان شدن...

لینک
جمعه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٦ - آنارشیست منفور

       

ببین بر پهنای فلزی چاقو

تصویر عاصی ام را...

بر اندام دستم اما

خون را

نه ... !

لینک
دوشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٦ - آنارشیست منفور

       

عید بود ؟؟  چه خوب که یادم نبود ...

بخواب منتظر لاشه ام نمان دیگر...

مرا زحافظه تختخواب و خانه ببر...

تلاقی من هاری گرفته با تن تو...

برای عشق ندارد به جز شکنجه ثمر...

به جای تورعروسی درون آیینه...

ببین مراکه چگونه کفن کشیده به سر...

آهاااااای بره مثله شده ز لذت تن ...

مرا که گرگ ترینم بیا بگیر و بدر...

وتوی حفره خالی چشمهای سرم...

بکوب با همه قدرتت دوتا خنجر...!!

نترس مثل جسد رام دستهای توام...

میان مرتع اندام من بچرخ و بچر...

*************

به جای خاطره از تو برای من تنها...

نشسته روی لبم بوسه یی شبیه تبر...!!

لینک
جمعه ۳ فروردین ،۱۳۸٦ - آنارشیست منفور

       

چیزی درونم را می خلد

چیزی مهم تر از کپسول های لاغری و

قرص های خواب ...

چیزی که نه می توانم بالا بیاورم اش

نه دفع اش کنم ...

مثل جنین شرمنده یی که نمی داند کیست

و پدرش را توی تاریکی اتاق نشناخته ...

چیزی واجب تر از نمازهای یومیه و تقدیس مردها و پرستش خدایی

خجول ...

چیزی درونم را می خلد

هرچند تورا از یاد برده ام و نمی توانم حتی خطوط اصلی اندامت

را به یاد بیاورم ... هرچند نشانی ات را اشتباه رفته ام که نیابمت ...

حتی حالا که هزار هزار گره دریایی از تو دورم

و آنقدر مجازی شده یی که ...

چیزی ردونم را می خلد

پشت و رو می شوم

بخارانم ...

لینک
سه‌شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٥ - آنارشیست منفور

       

به ایزد ....

با قلب من که مثل سگی خسته ست ... محض رضای عشق مدارا کن ...

با خنجری که زیر ردا داری ... این سینه را بکوب و مداوا کن ...

زشتم اگرچه در نظرت اما ... با غلظت جذام خودم مست ام ...

سوراخ های خالی چشمم را ... با تیله های مسخره زیبا کن ...

من مثل کودکان عقب مانده ... مشمول هر ترحم بی عشق ام ...

این آرزوی خوب برآورده ست ... قلب مرا به عاطفه نازا کن ...

تاریک و گند و سرد وپلاسیده ست ... هرجای این زمین پراز نکبت...

من از تو عاشقانه نمی خواهم ... جسم مرا شبیه به دنیا کن ...

اینجا همیشه جای بدی بوده ست ...اینجا بنفش تیره همان آبی ست ...

چشم مرا به باور این زندان ... دست مرا به میله شکیبا کن ...

                           *****************

ترکم چگونه می کنی آخر تو ؟؟ ... من جزئی از وجود خودت هستم ...

حالا بیا و روح مرا هر شب ... محکوم بدترین بلایا کن ...

من عاجزم ز سجده هم از توبه ... یا لال کن مرا و بخشکانم ...

یا این زبان هرزه و بدگو را ... در ذکر لفظ مرگ توانا کن ...

لینک
شنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٥ - آنارشیست منفور

       

همزاد پنداری با نصرت رحمانی ...

               از دست دادن همه چیز بهتراز به دست نیاوردن هیچ چیزه ...

لینک
جمعه ٤ اسفند ،۱۳۸٥ - آنارشیست منفور

       

............................................ :

برگرد و زخم تازه قلبم را.... با اشک شور چشم خودت تر کن

برگرد و در کنار منی تنها.... این روزهای فاجــــعه را سر کن !

این روزها حضور تو پررنگ است.... مثل تبی که توی تنم زنده است

هر مصرع شکسته روحم را.... با هق هق همیشه ام از بر کن !

من مثـــــل بغض منتظری اینجا.... با انفجار غصه می آمیــــزم

از این صدای جن زده بیزارم.... با خنده گریه های مرا کر کن !

من از خودم از آینه میترسم.... من روبروی عکس خودم مردم

تصویرهای مبهم و کورم را.... با خاطرات شوم مکــــدر کن !

                     *********************

حتی اگر به وسعت رویــــــاها .... قلبم به قدر حجم کفن تنگ است

عشق مرا برای خودت هر شب .... چون قصه های کهنه مکرر کن !

لینک
یکشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٥ - آنارشیست منفور

       

..... thats same

از عشق فقط همین برایم مانده...

یک شوهر مرده کودکی ناخوانده...

گرم است و عمیق مثل آغوش خودت...

قبری که مرا کنارتو خوابانده...

لینک
یکشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٥ - آنارشیست منفور

       

مینویسم دوستت دارم و

کاغذ را

 پاره می کنم....

 ‌‌ــــ

و این جراحت خود

یادگاری من است....

لینک
شنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٥ - آنارشیست منفور